درعرصه فرهنگ واجتماع

مقدمه 

  تحول ودگرگوني زندگي بشر در اثر بهره گيري از علم ، در همه جا وهمزمان آغاز نشد ، به طوري كه اين تغيير وتحول نا متجانس وضعيتي را به وجود آورده است كه در تاريخ نمونه آن را نمي توان يافت.ثروتمند وفقير ازهمان آغاز تمدن وجود داشته اند؛ اما تا همين گذشته نه چندان دور، بيشتر مردم در همه كشورها در حد امرار معاش يا نزديك به آن زندگي مي كردند وتنها اقليت معدودي بودند كه درهر كشورازمنابع كافي براي داشتن زندگي مرفه برخوردار بودند . پديده كاملا جديدي كه در موقعيت كنوني جهان به چشم مي خورد اين است كه در آمدهاي واقعي تمام افراد در پاره اي ازكشورها به ميزان نسبتا زيادي مازاد بر امرارمعاش افزايش يافته است . در حالي كه در ساير كشور ها درآمد ها در همان سطح ويا نزديك به آن باقي مانده است.

    بحث عقب ماندگي وتوسعه نيافتگي اقتصادي ، اجتماعي وسياسي در كشورهاي جهان سوم از مدت ها پيش در جهان مطرح بوده است ودر بررسي عوامل توسعه نيافتگي وعقب ماندگي اين كشورها بيشتر به عوامل خارجي واستعماري پرداخته شده است وعوامل داخلي عقب ماندگي فراموش شده است براي پي بردن به علل عقب ماندگي كشورهاي جهان سوم چندي است كه برخي از انديشمندان وپژوهشگران در وجوه مختلف توسعه نيافتگي وايجاد زمينه هاي رشداقتصادي، اجتماعي و.. به مطالعه پرداخته وراه كارهايي را براي اين عوامل ارائه داده اند.اين نوشته نگاهي است به عوامل توسعه نيافتگي در اين كشورها. كه در ابتدا بايد تاريخچه وتعاريفي كلي ازمفهوم جهان سوم وتوسعه ارائه داد

جهان سوم : تحول مفهومي

         بعد از جنگ جهاني دوم دولت ها در طبقه بندي ها يي چون جهان اول ،دوم، سوم، چهارم، و... جاگرفته اند ودر مراحل بعدي كشورهاي ثروتمند صنعتي جهان اول به صورت«شمال» ودولت هاي فقير آسيا ، آفريقاوآمريكاي لاتين به عنوان«جنوب» معرفي مي شدند.

   اصطلاح جهان سوم نيزطي چند دهه اخير يكي از رايجترين عناوين براي اين گروه ازكشورها بوده است.گفته مي شود اولين بار در سال  ۱۹۵۲يعني در اوج جنگ سرد جمعيت شناس واقتصاددان فرانسوي به نام آلفرد سووي اين اصطلاح را به منظور طبقه بندي آن دسته از كشورهاي جهان ،كه ازدوبلوك سياسي – نظامي واقتصادي آن زمان «بلوك شرق وغرب»خارج بودند به كار برد.البته كلمه سوم در تاريخ تحولات سياسي فرانسه سابقه طولاني تري هم دارد. اين سابقه به دوران انقلاب كبيرفرانسه ۱۷۸۹برميگردد.اصطلاح طبقه سوم وحكومت سوم از اصطلاحاتي است كه طي آن دوران به طور وسيعي به كاربرده مي شد ومعناي آنها درنظرمردم فرانسه شباهت زيادي با معناي «جهان سوم » در جهان امروز داشت قبل از انقلاب فرانسه طبقه متوسط و روبه رشد شهري «بورژوازي» در مقابل دوطبقه بالاي آن روزگار«اشراف وارباب كليسا» به طبقه سوم معروف بود ودر سالهاي اوليه انقلاب فرانسه حكومت انقلابي، كه از ميان همين مردم برخاسته بود، خود را درمقابل «دربار وكليسا» حكومت سوم مي ناميد. 

    در همه اين موارد، كلمه سوم به معناي نيروي جديد در مقابل دو نيروي مسلط موجود به كار مي رفت. اصطلاح جهان سوم نيز ازهمان سنت معنايي در فرانسه سر چشمه گرفت .

     واما مفهوم توسعه كه طي دهه اخير معنايي بسيار متغير ووسيع داشته است در سالهاي اوليه پس از جنگ جهاني دوم اين معنا را مترادف رشد درهمان معناي صرف اقتصادي به كار مي بردند. مثلا رستو توسعه را فرآيندي چند مرحله اي مي داند كه از مراحلي چون سنتي وانتقالي خيز وبلوغ مي گذرد وسرانجام به عالي ترين مرحله رشد اقتصادي يعني «مصرف انبوه»مي رسد.

    اين تعريف مورد قبول سازمان ملل متحد  نيزقرار گرفت . اما طولي نكشيد متوجه شدند كه يكسان انگاشتن توسعه با رشد اقتصادي، چندان درست نيست چرا كه ممكن است بعضي كشورها  ازلحاظ اقتصادي به ميزان رشد مورد نظر برسد ولي به مسايل اجتماعي مانند فقر وبيكاري وساير نابسماني ها ي اجتماعي توجهي نمي شود، بنابراين هم صاحب نظران وهم برنامه ريزان تلاش كردند تعريف ومشخصات وسيعتري را براي توسعه در نظر بگيرند وبراين اساس ، مشخصاتي نظير كاهش فقر ونابرابري نيز درمفهوم توسعه گنجانده شده وتوسعه به معناي «بهبود زندگي اجتماعي» در نظر گرفته شد. بعد ها نيز تعاريف كاملتر وجامع تري از توسعه ارائه گرديد مثلا مايكل تودارو توسعه را جرياني چند بعدي مي داند كه مستلزم تغييرات اساسي در ساختار اجتماعي ، طرز تلقي مردم، نهاد هاي ملي ونيز تسريع رشد اقتصادي،  كاهش نابراري وريشه كن كردن فقر مطلق است . و«گي روشه» مي گويد : توسعه عبارت از كليه كنشهايي است كه  به منظور سوق دادن جامعه به سوي تحقق مجموعه منظمي از شرايط زندگي جمعي وفردي كه در ارتباط بابعضي از ارزشها مطلوب تشخيص داده شده اند صورت مي گيرد.

ويژگي ها وعلل توسعه نيافتگي

     كشورهاي جهان سوم به خاطر شرايط سياسي ، اقتصادي واجتماعي خاص خود داراي ويژگي هايي هستند .مجموعه اي از اين ويژگي ها را مي توان در ارتباط با كشورهاي جهان سوم فهرست كرد ، لكن آنچه به صورت اجماع به عنوان ويژگي هاي جهان سوم پذيرفته شده عبارتند از: ويژگي هاي جمعيتي ،اقتصادي ، سياسي ، فرهنگي ونظير آنها .كشورهاي جهان سوم در خصوصيات ياد شده با يكديگر وجه مشترك دارند

ويژگي هاي جمعيتي :  اين كشورها ،عموماً به لحاظ جمعيتي پر تراكم وداراي رشد بالا وبدون ثبات جمعيتي هستند. جمعيت اين نوع جوامع در فواصل كوتاه «بين ۲۰تا۳۰ سال» معمولا دو برابر مي شوند كه خود موجبات بروز بسياري ازمسايل اجتماعي واقتصادي را فراهم مي آورد. كشور هاي جهان سوم به خاطر رشد بالاي جمعيتي  خود ، از دست يابي به بسياري از اهداف توسعه باز مانده اند كه اين خود به طور مضاعف همواره بر فقر مالي ومعنوي آنها افزوده ومي افزايد.

      متوقف كردن رشد جمعيت در اين كشورها به چند سبب دشوارتر از كشور هاي صنعتي خواهد بود. مهمترين دليل آن تركيب سني افراد در اين كشور ها است. از آنجا كه بخش كثيري از جمعيت اين جوامع را جوانان تشكيل مي دهند ؛ براي پايان دادن سريع به رشد جمعيت «به جز از طريق مرگ ومير بسيار»تعداد افراد يك خانواده كامل بايد كاملا پائين تر از حد جايگزيني تقليل يابد. يعني براي مدتي تعداد فرزندان تقريبا به ۱ برسد اين كاري است كه چين با برنامه تك فرزندي به آن مبادرت نموده والبته كار ساده اي هم نيست. مجموعا اندازه متوسط اعضاي خانواده  در كشور هاي در حال توسعه – به جز چين –۴فرزند است .

         فرزندان در جوامع روستايي از ارزش اقتصادي بالايي بر خوردارند؛ كه خود عاملي است سد راه موفقيت برنامه هاي تنظيم خانواده. دراغلب كشورهاي درحال توسعه فرزندان در زمان جواني والدين خود منبع درآمد ودر هنگام پيري منبع تأمين اجتماعي آنان به حساب مي آيند. در جوامعي كه حدود ۲۵%قبل از رسيدن به۵سالگي از بين مي روند ، براي حصول اطمينان از اينكه تعدادي از آنان تا رسيدن به سن بلوغ زنده مي مانند، داشتن خانواده پرجمعيت ضروري به نظر مي رسد. براي زارعين فقيري كه خانواده پر جمعيت دارد سرانجام چند فرزند ذكور باقي مي ماند تا زمين خانوادگي در بين آنان تقسيم شود، تكرارعمل تقسيم كردن زمين در طي چند نسل،منجر به پديدآمدن مزارعي مي شود كه از نظر اندازه و وسعت كوچك واز نظر كيفيت بسيار ناتوان وفرسوده است بيشتر اين مردم فقير، از نعمت برنامه ريزي محرومند. به دست آوردن غذاي روز ،ماه ويا سالي كه در آن به سر مي برند ، مساله حال اين مردم است . تفكر در باره وسعت واندازه ي مزرعه در آينده، فراتراز افق برنامه ريزي هاي آنان است.

ويژگي اقتصادي:عامل اقتصادي نيز به عنوان يك مؤلفه خاص در برابر كشور هاي جهان سوم وجود دارد .اين شاخص كه خود ناشي از عوامل جزئي ديگر نظير منابع، معادن وبهره برداري از منابع واستفاده كافي از نيروي انساني،داشتن توليد ناخالص ملي بالا، درآمد ملي بالاوامثال آن مي باشد ودر بين اغلب كشورهاي جهان سوم با تفاوتي نه چندان زياد به چشم مي خورد .به طور مثال با اينكه ۷كشور بزرگ صنعتي «آمريكا،انگليس، آلمان، فرانسه، ايتاليا، كانادا، ژاپن» كمتراز۱۴درصد جمعيت جهان را دارا هستند ولي حدود۴۲درصد سوخت مورد نياز را توليد مي كنند وبا دارا بودن ۵۳ درصد توليد كالا وخدمات بيش از۵۱درصد صادرات جهان را در اختيار دارند. در نقطه مقابل كشورهاي جهان سوم از لحاظ توليدات صنعتي در سطح پائين تري قرار دارند. اين كشورها داراي اقتصاد تك محصولي بوده ومواداوليه خاصي را مانند نفت ، پنبه وامثالهم توليد وبه كشورهاي جهان اول صادر مي كنند . اكثريت اين مردم «با درجات متفاوت» در فقربه سرمي برند وفاقدحداقل امكانات بهداشتي ،مسكن وتعليم وتربيت مي باشند. به طور مثال تنها۲۵درصد ازكودكان تحصيلات ابتدايي را به پايان مي رساند همچنين۱۰درصداز كودكان جهان سوم در برابر شش بيماري شايع مصونيت پيدا مي كنند. واز سوي ديگر اين كشور ها بين سالهاي ۱۹۸و۱۹۹۲اشتغال در بخش صنعت سالانه تنها۵/۳درصد افزايش داشته در حالي كه رشد جمعيت شهري۶/۴%ورشد توليدات صنعتي  ۵/۷درصد در سال بوده است اين جريانان اثرات زيادي به دنبال داشته است از آن جمله رشدسريع بيكاري درمناطق شهري در كشورهاي فقير ۱۵درصد تا۲۵درصد بوده است ؛بدون احتساب بيكاري پنهان ويا بيكاري فصلي وآن عده اي كه هنوز در نواحي روستايي زندگي مي كنند؛ روشن است كه افراد به شهرها مهاجرت مي كنند تا شايد جزء آن عده معدود افرادي باشند كه شغلي پيدا كنند ودستمزدي بگيرند كه گاهي اين دستمزد ۲يا ۳ برابر درآمد كل خانواده اي است كه در بخش اقتصاد معيشتي سنتي كار مي كنند. براساس تحقيقاتي كه پل هريسون در زمينه جوامع جهان سوم انجام داده است . برخلاف كشورهاي غربي كه فاصله درآمد شهرو روستا بسيار كم است؛ در كشورهاي جهان سوم درآمد درشهرها تقريبا ۵/۲ برابردرآمد در روستاها است هر قدر اختلاف در شهر وروستا بيشتر باشد قوه ي جاذبه اي كه روستائيان را به طرف شهر مي كشانند بيشتر خواهد بود. اين گونه شهر گرايي بي رويه مشكلات اجتماعي ،اقتصادي وفرهنگي عديده اي را براي جهان سومي ها به وجود مي آورد.البته بايد توجه داشت كه كليه كشور هاي جهان سوم به يك نسبت از نظر اقتصادي، توسعه نيافته اند بلكه پارامترهايي نظير توليد ناخالص ملي ودرآمد سرانه ، تعدادي ازآنها از موقعيت اقتصادي مطلوبي برخودار شده اند. در اين مورد مي توان به برخي از كشورهاي ثروتمند خليج فارس اشاره كرد كه برخورداري از ثروت ومنابع سرشار به هيچ وجه به مفهوم توسعه يافتگي  اقتصادي واجتماعي تلقي نمي شود.وجود نارسايي در ساختار سياسي واقتصادي جوامع جهان سوم سبب شده حتي در مواردي كه بعضي از آنها از ثروت منابع سرشماري برخوردارند ، حكومت آنها قادر به بهره برداري صحيح ومنطقي از اين منابع نباشند.

ويژگي سياسي: ازدهه ۱۹۶۰به بعد صاحب نظران غربي  بيشتر به مساله ثبات ونظم سياسي در كشورهاي جهان سوم پرداخته اند به عبارت ديگر آنها مساله اساسي جهان سوم را ناتواني دولت هاي مستقردراين جوامع در برقراري نظم وثبات سياسي مي دانستند.زولبرگ و هانتينگتون از جمله مهمترين اين نظريه پردازان هستند. زولبرگ در كتاب استقرار سياسي بدبيني عميق خود را نسبت به فرايند نوسازي سياسي در جوامع مورد مطالعه خود در آفريقا بيان كرد واين موضوع را مطرح كرد كه حتي در آن دسته از كشورهايي كه نهادهايي نظيراحزاب سياسي وپارلماني پيدا شده اند. رهبران سياسي همچنان در چارچوب شكلي از پاتريموناليزم عمل مي كنند واز منابع عمومي در جهت منافع شخصي خويش وجلب حمايت سياسي استفاده مي كنند.

    بعد از جنك جهاني دوم كه بسياري از كشورهاي جهان سوم به تدريج از زير يوغ مستقيم استعمار رهايي يافتند، باز هم به علل سياسي، اقتصادي ، تاريخي و استراتژيك با كشور هاي صنعتي واستعمار گران قديمي در رابطه بوده ودائم به انحاء مختلف از آنها كمك ، وام و... دريافت مي نمودند.در حاليكه كشورهاي جهان سوم از نظر سياسي مستقل هستند . قدرت هاي غربي به ويژه ايالات متحده آمريكا نفوذ زيادي بر سياست حكومت هاي آنها دارند، چه به طور مستقيم وچه از طريق موسسات بين المللي مثل بانك هاي جهاني وصندوق بين المللي پول كه در آنها نقش مسلط دارد، واز طرف ديگر كشور هاي جهان سوم عموما به صورت غير دموكراتيك ، تك حزبي ودر موارد زيادي همراه با بي ثباتي سياسي به زندگي خود ادامه مي دهند وبر اساس تحقيقات به عمل آمده اين كشور ها اغلب با كودتا هاي پي درپي رو به رو مي گردند كه هر كدام از اين دگرگوني هاي سياسي موجب توقف وسكون برنامه هاي توسعه اقتصادي واجتماعي نيزدر اين جوامع مي گردد.

وضعيت زنان در جهان سوم

     توافق عمومي گسترده اي بين جامعه شناسان وجمعيت شناسان وجود دارد مبني بر اينكه وضع وموقعيت زنان، خود مي تواند عامل مهم وتعيين كننده اي براي ميزان توسعه وپيشرفت يك جامعه باشد وتئوري تحول جمعيت  نيز حاكي از آن است كه ارتقاء موقعيت زنان خود عموما مي تواند انگيزه مؤثري براي رشد وتوسعه اقتصادي باشد يعني با بهبود وضعيت زنان وايجاد خانواده هاي كوچكتر ، زنان با دست يابي به علم وسواد واشتغال پيدا كردن در فعاليت هاي غير كشاورزي درگير سازمانهاي سياسي واجتماعي نيز مي شوند. البته وضعيت زنان در نقاط مختلف دنيا متفاوت بوده كه خود گوياي اين واقعيت است كه در هيچ كجاي جهان زنان داراي تساوي حقوقي با مردان نمي باشند، اما در كشور هاي كمتر توسعه يافته آفريقا ، آسيا ، وآمريكاي لاتين فقرناشي از تبعيض حقوقي، شرايط زنان را بسيار نامطلوب تر جلوه گر ساخته است؛ چيزي كه با جهان صنعتي بسيار متفاوت است .

     زنان فقيردراين جوامع تنها در مرز زنده بودن زندگي مي كنند . آنها از نظراقتصادي وابسته وآسيب پذيرند واز نظر سياسي قانوناً فاقد قدرتند. در اين نوع جوامع زنان بيشتر وحتي سخت تر از مردان كار مي كنند ولي به كار آنها معمولا كم بها داده مي شود وحقوقي پرداخت نمي شود.

    به لحاظ تفاوت وفاصله در سطح زندگي ، به ويژه در وضعيت غذايي ومراقبت هاي پزشكي اميد به زندگي براي مردان وزنان در كشورهاي ثروتمند تقريبا دو برابر رقم مشابه در كشور هاي فقير برآورد شده است يعني حدود ۸۰ سال در مقايسه با رقم تقريبي ۴۵ سال . بيشتر تفاوت هاي ناشي ازارقام بالاي مرگ ومير اطفال در كشورهايي با درآمد پائين است . يعني در اكثر نقاط جهان زنان به طورمتوسط عمر بيشتري نسبت به مردان دارند. اما در اين كشورها حالتي عكس به خود مي گيرند . يعني ميانگين طول عمر مردان نسبت به زنان بيشتر مي گردد. اين نوع آماركه گوياي شرايط غير عادي است نشان دهنده الگوهاي حاكي از ترجيح پسران نسبت به دختران در سالهاي اول زندگي در اين نوع جوامع است.

     در زمينه نجات جوامع از فقر وعقب ماندگي بانك جهاني پژوهشي روي زنان جامعه هند تحت عنوان«تنها زنان مي توانند هند را نجات دهند » كه اين بانك توصيه مي نمايد كه مطمئن ترين ودر حقيقت تنها ترين راه بيرون كشيدن هند از فقر از راه با سواد كردن وبالا بردن موقعيت زنان آن كشورميسر است. در اين نوع كشور ها در حالي كه جامعه زنان در رنج ومشقت به سر مي برد، توانائي كار،دانش ومهارت زنان خانواده هاي فقير تنها منابعي اند كه با توسل به آن، آنها مي توانند زنده بمانند.مشاركت زنان در فعاليت هاي مختلف كاري وسهم نسبي آنها در درآمد كلي خانواده، بين خانواده هاي فقير وآنهايي كه موقعيت اقتصادي پائين دارند بيشتر به چشم مي خورد. اين بدان مفهوم است كه فقير ترين خانواده در آن جامعه وابسته ترين آنها به بازدهي اقتصادي زنان در آن جامعه است.

آينده كشور هاي جهان سوم در نظام نوين جهاني

سوال اساسي اين است كه آينده كشورهاي جهان سوم در نظام نوين جهاني چگونه خواهد بود؟

    با ايجاد ساختار جديد قدرت در عرصه نظام بين الملل جهان سوم چه در پيش دارند؟ آيا وضعيت جديد امكانات وفرصت هايي را در اختيار آنان قرارداده يا برعكس اين وضعيت باعث ايجاد محدوديت هايي براي آنان  شده است؟ با كاسته شدن نقش قدرت نظامي در ساختار جديد، ديدگاه كشورهاي بزرگ نسبت به جهان سوم نيزعوض شده است اين ديدگاه بيشتر اقتصادي است در حالي كه در نظام دوقطبي، امنيتي بود.

در چارچوب تئوري هاي توسعه نيز نقش انسان واهميت توسعه انساني به عنوان يك عامل مهم توسعه قلمداد مي شود لذا كشورهاي جهان سوم مي توانند با انسجام دروني زمينه پيشرفت را در خود ايجاد كنند. اين كشورها بايد با مديريت صحيح، مشكلات داخلي را از بين ببرند، اصلاحات در زمينه آموزش ، ترويج فرهنگ اقتصادي، اميد دادن به زندگي ، امنيت وآرامش داخلي و در آخر با اصلاح افرادي كه در رأس كارهاي اجرايي قرار دارند نتايج موفقي را براي توسعه تجربه كنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت   توسط فاطمه موسوی  |